وحید فرشته معصوم زندگیم

خاطرات فرزندم

نایت اسکین

 

سلام به وبلاگ من خوش اومدین. پذیرای انتقادات و پیشنهادات شما هستم.

بلاخره اومدم

سلام به همه دوستای خوبم کلی حرف دارم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم اول از همه اینکه امتحانات تموم شد و مامان تونست یک نفس راحت بکشه هر چند که مامان اولین روز بعد از از امتحانات بد جوری دلش گرفته بود و دلش می خواست یک دل سیر گریه کنه ولی من و بابایی یک جورایی مزاحمش بودیم می گفت یکدفعه بیکار شدم حالم گرفته است حسابی کلافه شدم از دست این مامان من وقتی درس می خوند که همش می گفت وای کی تموم میشه حالا که تموم شده کلی غصه داره. من که سر از کار مامان در نمی یارم . خدا به داد ما برسه از اینجا به بعد با مامان گل پسر شیرین زبون من سلام . می دونم که مدت امتحانات خیلی به تو و بابایی سخت می گذشت ولی یک روزی هم نوبت تو میشه و اونوقته که مامان و بابا...
29 بهمن 1391

سفر

سلام گل مامان دیگه کم کم داره بوی ماه مهر میاد و دوباره درسهای مامان شروع میشه که خیلی هم سخته . پسر مامان قرار شده امسال بره پیش یک وای خدا چقدر زود بزرگ شدی . هفته پیش من و شما و بابایی رفتیم تهران کلی بهت خوش گذشت آخه سوار هواپیما شدی (یکبار دیگه هم سوار شدی ولی اونموقع نه ماهت بود و یادت نیست رفته بودیم کیش ) اینقدر داخل هوایپما حرف زدی که تقریبا داشتیم کلافه می شدیم مدام سوال می پرسیدی که کی میرسیم خونه عمه ؟ بلاخره صبر مسافرای جلویی ما تموم شد و برگشتند به شما گفتند ساکت باشی . ما رو هم کلی شرمنده کردی آخه انگار بلندگو قورت داده بودی هر چی میگفتم آروم بپرس فایده نداشت داد میزدی . وقتی رسیدیم فرودگاه شوهر عمه و دخترش اومده بودند دنبالم...
27 شهريور 1391

خداحافظی که به انتها نرسید

سلام عسلم . مامان دیگه خسته شده: برو ادامه مطلب میپرسی چرا؟ مامان واقعا کلافه شده خسته شده شاید به خاطر اینکه این چند سال خیلی نامردیها دید و تنهایی نتونست به جایی برسه به قول معروف یکدست صدا نداره. نامردیهایی که تو این دنیای کثیف تمومی نداره .از وقتی درسهام شروع شده بود دیگه حسابی تحت فشار بودم تو این شرایط شنیدن هر خبری که یک جورایی زور بود کلافم میکرد از قضا این اتفاق افتاد و من حسابی آتیش گرفنه بودم (اتفاق رو خصوصی بهت میگم ) متاسفانه اینجایی که ما ساکن شدیم آخر بی قانونیه از نظر خودشون خیلی قانونمندن اما ...این مساله باعث شد که ما تصمیم به انتقالی بگیریم آخه اگه بخوایم جابه جا بشیم باید قبل از رفتن تو به مدرسه باشه . بابایی افتاد دنب...
6 شهريور 1391

بلاخره بعد از مدتها تونستم برگردم

سلام عسلم نیدونم از کجا باید شروع کنم ساله گذشته با همه خوبیها و بدیهاش گذشت روزهای آخر اسفند مامان جون اومد خونمون قرار بود بریم لرستان . لحظه سال تحویل در قلعه فلک الافلاک بودیم . اونجا اولش خیلی گریه کردی و همه ما رو ناراحت کردی . نمیدونم شاید به خاطر خستگی راه بود .بعد از سال تحویلم رفتی با بچه هایی که اونجا بودند نقاشی یادگاری کشیدی . مسافرت ما تا 13 طول کشید . هر دو تامون حسابی به مامان جون عادت کرده بودیم وقتی روز خداحافظی فرا رسید خیلی گریه کرذم و ا زش خواستم برامون دعا کنه سال جدید سال خوبی باشه . رسیدیم خونه و دوباره کار و کار و کار... عزیزم از کجا برات بگم .من همیشه دوست داشتم ادامه تحصیل بدم قبل از سال دانشگاه فردوسی مشهد ثبت ن...
17 مرداد 1391

جشن پایان سال

سال 90 با همه خوبی ها و بدیهاش داره به پایان میرسه امسال هم مهد نی نی گل جشن پایان سالش رو در سالن میلاد دیشب برگزار کرد وحید جون شعر آرایشگر رو ارایه داد لباس آرایشگری تنش کرده بود و با صدای بلند گفت: آرایشگر محلمون      موها رو کوتاه می کنه         آدما رو یکی یکی        مثال یک ماه می کنه وقتی میرم به پیش اون      ساکت و آروم میشینم         از توی قاب پنجره    خنده اونو میبینم          اینم چند تا عکس البته چ...
23 اسفند 1390

دخترا با دخترا ،پسرا با پسرا

سلام گل مامان . این روزها چپ میری راست میری همش میگی دخترا با دخترا .پسرا با پسرا .به من میگی باید بری موهات رو کوتاه کنی گیره سرت رو باز کنی اونوقت پسر میشی و با هم بازی می کنیم! یادت رفته کوچکتر که بودی کش سر یکی از دخترای مهد رو برداشته بودی و گیر دادی که موهات رو خرگوشی ببندم!خوب الیته یک کم به نفع منم شده هر موقع که چیزی خواستی میگم باید بری از بابایی بگیری آخه دخترا با دخترا پسرا با پسرا. سری هم به ادامه مطلب بزن:   چقدر خوابیدن خوبه ! مطالعه قبل از خواب خیلی شیرینه خوابیدن توی ماشین یک چیزه دیگه است (روی صندلی عقب به این حالت خوابیدی شاید عکسها خیلی گویا نباشه .ماشین در حال حرکت بود و ...
22 اسفند 1390

جشن روز مهندسی

جمعه شب به مناسبت روز بزرگداشت خواجه نصرالدین طوسی (5/12/1390) سازمان نظام مهندسی جشنی در تالار کیان ترتیب داده بود. من و تو بابایی ساعت تقریبا 7 شب رسیدیم تالار ازت کلی قول گرفته بودم که اونجا اذیت نکنی و تو هم طبق معمول قول قول قول دادی. نیم ساعت اول رو نشستی اما بعد از اون دیگه آرامش نداشتی مدام از سر و کله من یا بابایی بالا میرفتی  تا تونستی هم از فرصت استفاده کردی و مدام گفتی شیرینی می خوام و من برای سکوت تو ناچارا و علیرغم میل باطنیم به خواسته تو عمل می کردم .کاملا فهمیده بودی که من الان در شرایطی هستم که تو راحت می تونی ازم باج بگیری. تقریبا عصبی شده بودم تو تالار به اون شلوغی مدام باید حواسم بهت می بود که بیرون نری . خلاصه گلم ...
15 اسفند 1390