وحید فرشته معصوم زندگیم

گالری عکس


وحید فرشته معصوم زندگیم
خاطرات فرزندم

نایت اسکین

 

سلام به وبلاگ من خوش اومدین. پذیرای انتقادات و پیشنهادات شما هستم.

[ يکشنبه 8 آبان 1390 ] [ 11:28 ] [ عفت جون ]

سلام به همه دوستای خوبم کلی حرف دارم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم


ادامه مطلب
[ يکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 19:59 ] [ عفت جون ]

سلام گل مامان دیگه کم کم داره بوی ماه مهر میاد و دوباره درسهای مامان شروع میشه که خیلی هم سخته . پسر مامان قرار شده امسال بره پیش یک وای خدا چقدر زود بزرگ شدی .


ادامه مطلب
[ دوشنبه 27 شهريور 1391 ] [ 10:50 ] [ عفت جون ]

سلام عسلم . مامان دیگه خسته شده:

برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 6 شهريور 1391 ] [ 21:17 ] [ عفت جون ]

سلام عسلم نیدونم از کجا باید شروع کنم ساله گذشته با همه خوبیها و بدیهاش گذشت روزهای آخر اسفند مامان جون اومد خونمون قرار بود بریم لرستان . لحظه سال تحویل در قلعه فلک الافلاک بودیم . اونجا اولش خیلی گریه کردی و همه ما رو ناراحت کردی . نمیدونم شاید به خاطر خستگی راه بود .بعد از سال تحویلم رفتی با بچه هایی که اونجا بودند نقاشی یادگاری کشیدی . مسافرت ما تا 13 طول کشید . هر دو تامون حسابی به مامان جون عادت کرده بودیم وقتی روز خداحافظی فرا رسید خیلی گریه کرذم و ا زش خواستم برامون دعا کنه سال جدید سال خوبی باشه . رسیدیم خونه و دوباره کار و کار و کار...

عزیزم از کجا برات بگم .من همیشه دوست داشتم ادامه تحصیل بدم قبل از سال دانشگاه فردوسی مشهد ثبت نام کردم و روزهای اخر سال نتایج اعلام شد و من قبول نشده بودم یک جورایی ناراحت شدم و دلگیر از خودم و گله مند از خدا (ما همیشه زود قضاوت میکنیم و به درگاه خدا شاکی )هر چند خیلی زود فراموش کردم و به زندگی ادامه دادم و گفتم سال دیگه. کار و فعالیت دوباره شروع شد .فروردین زودتر از اونی که فکر کردم تموم شد و ما وارد اردیبهشت شدیم ماهی که هیچ وقت از خاطرم محو نخواهد شد و همیشه  و تا ابد برام باقی خواهد ماند . روز نهم اردیبهشت اداره بودم کیفم رو برداشتم تا کاغذهای اضافی رو دور بریزم یکی از اون کاغذها رمز ورودی ثبت نامم تو دانشگاه فردوسی بود. نگاهی انداختم و از وسط نصف کردم که بندازم دور ولی یکدفعه به ذهنم رسید که سری یه سایت بزنم و با رمز ورودم وارد شدم دیدم نوشته با ثبت نام شما موافقت شده نمیدونی چه حالی شدم درست لحظه ای کاغذ رو برای همیشه داشتم از بین میبردم.....وای خدای من .اول خیلی خوشحال شدم اما یکدفعه همه  چی خراب شد مهلت ثبت نام تا 27 فروردین بود و الان 11 اردیبهش بود . هر چی تماس گرفتم نتونستم رضایت آموزش رو جلب کنم میگفتند خیلی دیر شده کلاسها شروع شده و الان ثبت نام نمیکنیم.

به بابایی زنگ زدم و اونم گفت آخه چرا زودتر نرفتی ؟؟؟!!!!

وقتی رسیدم خونه خیلی گریه کردم تا اینکه بابایی رسید و کلی بهم دلداری داد روز بعد تو رو گذاشتم خونه مامان جون و صبح زود جلوی دفتر رییس بودم بلاخره تونستیم رضایتش رو جلب کنیم و مجوز ثبت نام رو ازش گرفتیم و اینطوری شد که مامان بعد از مدتها فاصله بلاخره تونست ادامه تحصیل بده این ترم خیلی کوتاه و فشرده بود خیلی اذیت شدم درسها به  غایت سخت و فشرده تا 4 مرداد امتحاناتم طول کشید و بلاخره یک ترم با همه سختیهاش تموم شد . به تو به بابا به خودم سخت گذشت . درس خوندن با زندگی و کار واقعا سخت بود و من از این ترم خیلی رضایت نداشتم. دست تو و بابایی درد نکنه که خیلی کمکم کردین.

راستی دایی محمد نیمه شعبان رفت سر خونه زندگیش .براشون آرزوی خوشبختی دارم.

خوب نی نی من دیگه خسته شدم بازم میام هنوز خیلی حرفها هست که باید برات بگم.

[ سه شنبه 17 مرداد 1391 ] [ 17:14 ] [ عفت جون ]

سلام گلم .اینم برنامه غذایی 6 ماهه دوم سال 90 مهد نی نی گل


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 11:16 ] [ عفت جون ]
[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 11:14 ] [ عفت جون ]

سال 90 با همه خوبی ها و بدیهاش داره به پایان میرسه امسال هم مهد نی نی گل جشن پایان سالش رو در سالن میلاد دیشب برگزار کرد وحید جون شعر آرایشگر رو ارایه داد لباس آرایشگری تنش کرده بود و با صدای بلند گفت:

آرایشگر محلمون      موها رو کوتاه می کنه         آدما رو یکی یکی        مثال یک ماه می کنه

وقتی میرم به پیش اون      ساکت و آروم میشینم         از توی قاب پنجره    خنده اونو میبینم

 

      


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 11:10 ] [ عفت جون ]

سلام گل مامان . این روزها چپ میری راست میری همش میگی دخترا با دخترا .پسرا با پسرا .به من میگی باید بری موهات رو کوتاه کنی گیره سرت رو باز کنی اونوقت پسر میشی و با هم بازی می کنیم! یادت رفته کوچکتر که بودی کش سر یکی از دخترای مهد رو برداشته بودی و گیر دادی که موهات رو خرگوشی ببندم!خوب الیته یک کم به نفع منم شده هر موقع که چیزی خواستی میگم باید بری از بابایی بگیری آخه دخترا با دخترا پسرا با پسرا.

سری هم به ادامه مطلب بزن:

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 8:11 ] [ عفت جون ]

این عکسهامربوط به فعالیتهای مهد کودک در سه ماهه آخر سال است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 8:37 ] [ عفت جون ]

جمعه شب به مناسبت روز بزرگداشت خواجه نصرالدین طوسی (5/12/1390) سازمان نظام مهندسی جشنی در تالار کیان ترتیب داده بود. من و تو بابایی ساعت تقریبا 7 شب رسیدیم تالار ازت کلی قول گرفته بودم که اونجا اذیت نکنی و تو هم طبق معمول قول قول قول دادی.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 8:09 ] [ عفت جون ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو تنها بهانه ای برای زیستن ، ای آرامش وجودیم
آخرين مطالب
امکانات وب

كد ماوس



<---End Cod ZibaSazi By www.RoozGozar.com--->
قالب میهن بلاگ تقویم جلالی


دریافت كد ساعت
IranSkin go Up